




کی این هلیکوپترهای آقای کارتر را که می خواستند به ایران بیایند ساقط کرد؟ ما ساقط کردیم؟ شن ها ساقط کردند. شن ها مأمور خدا بودند. باد مأمور خداست. قوم عاد را باد از بین برد. این باد مأمور خداست. این شن ها همه مأمورند. تجربه بکنند باز٫ لکن ما نباید مغرور بشویم. من به ملت ایران عرض می کنم که مغرور نشوید. تمام قدرت، قدرت خداست و باید اتکال به او بکنید، و خودتان را فانی بکنید در آن قدرت بزرگ. مادامی که ملت ایران همان قدرت اول را که قدرت معنوی بود و با اللَّه اکبر پیش برد، مادامی که این حفظ بشود، شما بیمه هستید؛ بیمه الهی هستید.
خدا نکند که دستهایى که الآن در کار هست و مىخواهند شما را مأیوس بکنند، اینها در این شیطنتشان پیروز بشوند، و شما را از آن حالى که در اول انقلاب داشتید منحرف کنند، که آن روز، روزى است که خداى تبارک و تعالى عنایتش را خداى نخواسته از شما بر مىدارد و شما به همان حالها مىافتید. حفظ کنید؛ حفظ کنید آن حالى که در اول نهضت داشتید. شما نهضت براى شکم نکردید، شما نهضت براى اتاق و حیاط نکردید، شما نهضت نکردید براى اینکه یک مقامى پیدا بکنید. شما آرزوى شهادت نمىکنید به اینکه برسید به یک مثلًا فرشى و یک نوایى. این حال را که حالى است الهى حفظ کنید، و مادامى که این حفظ بشود شما پیروز هستید. و من وعده پیروزى به شما مىدهم. و خداى تبارک و تعالى، وعده پیروزى داده است به شما: انْ تَنْصُرُوا اللَّه یَنْصُرْکُمْ. اقدامتان را ثابت نگه دارید و مشتهاى گره کرده را که مشتهاى الهى است حفظ کنید، و از هیچ ابرقدرتى نترسید، و از هیچ تبلیغاتى، داخلى و خارجى، هیچ خوفى نداشته باشید. ما راه خودمان را مىرویم و آن راه خداست .
و بشنوید .
سوال اول
این جملات متعلق به کیست ؟ (راهنمایی : سه سال پیش در چنین روز هایی) ( ۲ نمره )
"ما بدون اصل ولايت فقيه در 30 سال گذشته در برابر تهديدات آسيب پذير بوديم و هر لحظه ممكن بود كه كشور به وضعيت گذشته برگردد. بنابراين بايد توجه داشت كه اصل ولايت فقيه ما را در مقابل كودتاها و گروه هاي مسلح حفظ كرده است ."
سوال دوم
گوینده این جملات ، راست گفت یا دروغ گفت ؟ توضیح دهید (۱۸ نمره)
سوال امتیازی
ادبیات این پست ارمغان زمان فشمی را تحلیل کنید (۵ نمره)
دبیران انشا ، اصرار عجیبی داشتند که تابستان را چگونه گذراندید ، شغل آینده ، بهار را توصیف کنید . و رفقا اصرار عجیب تری برای تحویل انشا های شونه تخم مرغی که بله ، به سفر رفتیم ، پزشک می شویم . و توصیف همیشگی بهار که بیشتر شبیه فرمول های مثلثات بود تا انشا . همیشه ی خدا عبارت میشد از جمع جبری مولفه های ثابت که فقط فیتیله اش بالا پایین میرفت : گل ها می رویند + درختان جوانه می زنند + سینوس آلفا = این بود انشای من . و یکبار نشد دبیری بگوید گور پدر شغل آینده ، تابستان را حال کنید ، و قبل از اینکه بخواهید توصیف کنید ، بهار را بفهمید که مگر میشود سه چیز را توصیف کرد ؟ بهار ، محشر و عشق . خیر . اینها در دهان وصف نمی گنجند که هر سه نه ابزار حیات که خود حیات اند . شما چهل سال در گوش عاشق صدر جهان بخوان که زلف معشوق چنین ، که چشم معشوق چنان . بالاخره یک روز صبح وسط پذیرایی یقه ات را میگیرد که یک نظر وصال آقا جان . این یک نظر کجا و آن چهل سال وصف کجا . انتظار هم داریم بچه ای که دغدغه اش سرهم نوشتن یا ننوشتن "آنها" است ، بیاید در یک صفحه ، آن هم یک خط در میان ، بهار را توصیف کند . آنها را و یا شاید آن ها را بی خیال ، مهم این است که "ما" را نمیشود جدا نوشت .

دقیق یادم نیست . یک روز در کوه عاشق شدم یا مثل کوه عاشق . اینکه شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست انشای جدیدی نیست اما نگفتنش ته دل می ماند . تناقض سر دل و ته دل فقط وقتی حل می شود که ادبیات موضوع حوزه ی دل ، در حد نانو باشد . دل تنگ به کسره ی اضافه چیست که سر و تهش چه باشد صنم .
پاسخ چلچلهها را، تو بگو
قصۀ ابر هوا را، تو بخوان
بر فراز باد طرب انگیز گشت و توبه شکن
یادم افتاد یکبار که در ضیافت افلاطون دست و پا میزدم ، آنقدر غریق نجات نیامد که جبر مسئول کتابخانه و کلید و چراغ های خاموش ، شد در حکم تیوپ ، که کتاب را بعد ها خریدم . چند باری خودم را خفه کردم و یک بار ، یادم هست حافظ حرف هایی زد که تاب بنفشه و حتی یک کلام هم نگفت از سرسره ی نسترن بس که عادت کرده بود حذف کند به قرینه و بی قرینه که دانای کل قطعا بهتر از من و شما میداند که امروز حذف شده است نقل و نبات زندگی . از حذف افلاطون و باقی رفقا بگیر تا حذف سه صفر و حذف پزشکی . مرا از قانون سوم نیوتن چه باک ؟ یک روز صبح فهمیدم ، همیشه صدق نمی کند . اینکه طول عشق را محاسبه نکرده و حتی تخمین هم نزده ، عرض ما طی شد . که طی کردن عالمی دارد به قاعده ی ذبح النفس و الا فلا . علی الحساب تا اطلاع ثانوی من روح منکسر ، خدا منکسر ، شما منکسر ، کوه ،جاده ، فاصله ، کلهم اجمعین منکسر . و افسوس ! فاصله ، فاصله است چه یک نی چه صد نی که اگر نبود حلقه در بگیرمش . بیا . طول و عرض اقلیدسی را بیخیال ، بیا ، بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام .
"بعد از زکام زمستانی حالا موسم نفس کشیدن و حس کردن بوهایی است که در طبیعت وجود داشته و زمستان آنها را در چنگ خود گرفته بود . اصولا صحبت کردن در باره ی بو یکی از سنت های بهار در محاورات است ...و من ناچار از فشاری که جنون طبقه بندی و ذخیره انواع بوها بر من وارد می کرد ..."
هادی مقدم دوست

بوی بتادین در هوای داغ و دم دار حمام ، بوی کلاه تن پوش نیمه مرطوب ، بوی تنفس بخار گرم چای و آبلیمو ، بوی کیوی خشک شده ، بوی صورت پدربزرگ سیگاری ، بوی لانه ی مرغ ها ، بوی آب روی ذغال ، بوی آسانسوری که دقایقی قبل آدمی با نان گرم سوارش بوده ، بوی چلوکباب بیرون در راه پله خانه ، بوی قاب های سیاه رنگ دی وی دی و وی سی دی ، بوی بامداد تهران در آخرین چهارشنبه سال ، بوی لحظه ی بیرون آوردن قلم موی لاک ناخن ، بوی نوار های پلاستیکی که دور میله های تنه ی دوچرخه می بندند ، بوی سوختن توپ پینگ پنگ ، بوی بادکنک معمولی ، بوی پیاز از دهان خوب روی ، بوی راهروی انتظار حمام نمره ، بوی خورش قرمه سبزی دیشب وقتی که امشب آن را به صورت مخلوط با پلو ماهی در ماهیتابه داغ کرده باشند ، بوی کنده بدسوز ، بوی انبار طایر های مستعمل ، بوی روغنی که برای روانکاری به چرخ خیاطی میزنند ، بوی سوختن قوطی کبریت خالی کاغذی ، بوی یک قندان خالی که چیزی جز خاک قند ندارد ، بوی ساعت خواب شب در اتاق های نئین ساحلی ، بوی شله زرد سرد دست خورده ، بوی اطراف مغازه ای که در آن قهوه آسیاب می کنند ، بوی مغازه های کیف و کفش پشت باغ سپه سالار ، بوی هوای خنک مغازه گل فروشی ، بوی املتی که با رب کارخانه ای درست شده باشد ، بوی غذای ماهی آکواریومی ، بوی بخار آبجوشی که تو کیسه ی آب گرم میریزند ، بوی اتاق کنفرانسی که تازه صندلی های آن را عوض کرده اند ، بوی انبار انتشارات ، بوی لحظه ی برداشتن دم کنی از روی قابلمه کلم پلو ، بوی نان چرب یخ کرده و بلا استفاده کباب ، بوی ظرف خالی نوشیدنی های انرژی زا ، بوی دستکش لاستیکی یک دندان پزشک ، بوی خانه ای در شمال وقتی سبزی پلو دم کشیده و ماهی هنوز پا به تابه نگذاشته ، بوی هوای آب خنک بعد از کشیدن یکباره تانک سیفون ، بوی خروسی خیس و خونی ، بوی شلوار جین خشک شده روی بند رخت ، بوی مجله هاب چهار رنگی که روی کاغذ نازک و نیمه براق چاپ میشود ، بوی خیار شور باز از روی کیسه فریزر ، بوی کوچه ای که همسایه های آنجا رب گوجه می پزند ، بوی یک نخ سیگار در جیب پیراهن که ساعتی همجوار کاغذ معطر تبلیغ ادکلن بوده ، بوی وایتکس توی سواری کرایه وقتی پیش کارگر رستوران نشسته ای ، بوی میله های عمودی و افقی بدون روکش داخل اتوبوس که مسافران برای حفظ تعادل آن را می گیرند ، بوی کود گوسفند که تازه در زمین چمن ریخته شده ، بوی برگ بوته شاپسند در سایه ، بوی شب های خط کشی خیابان ، بوی جاده ای در حاشیه گندم زاری درو شده که ته مانده ساقه های خشک و طلایی گندم را می سوزانند ، بوی پس از گذاشتن فلز داغ روی حبه قند ، بوی خاک چاهی که مقنی ها از زمین بیرون می آورند ، بوی فضای ماشینی تقریبا نو تمیز که ساعتی زیر آفتاب داغ پارک کرده بوده ، بوی مرغ سوخاری توی سواری کرایه ، بوی تن کشتی گیر جوان لحظه ای پس از پیروزی ، بوی مرکب مشکی خوشنویسی که در آن لیقه ابریشمی ریخته اند و بیش از یک سال است که دوات آن باز نشده ، بوی مبل های مخمل اتاق پذیرایی در روز دوم فروردین ، بوی سیگاری که خاموش نشده و مچاله به سوختن ادامه داده و آتش حالا به فیلتر آن نزدیک شده ، بوی شب های مناطق پالایشگاهی ، بوی آبگوشتی که در یخچال مانده و کاملا سرد شده ، بوی نانی که مدت ها در جایخی لای برفک ها داخل کیسه مانده ، بوی جاده های پرتی که در آن آشغال می سوزانند ، بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب ، بوی آسفالتی که تازه ریخته شده و شب پیش باران مختصری روی آن باریده ، بوی هوای صبح یک اتوبان که ساعتی قبل چمن های پیرامونش را سر تراشیده اند ، بوی فضای توی ماشین در یک عصر بارانی درست چند لحظه پی از روشن شدن بخاری ، بوی انفیه ای طبی به نام ویکس ، بوی سکه ای که مدتی در مشت داشته ای و حالا عرق کرده ، بوی ترکیب آب صابون در عملیات تراشکاری ، بوی چوب بستنی بعد از تمام شدن همه ی بستنی ، بوی رسیدن نم و رطوبت به علف های خشک شده ی مراتع ، بوی دستشویی وقتی یک نفر پیش از تو در آن سیگار دود کرده باشد ، بوی یخچالی که بعد از سال ها کار کردن ماه ها خاموش بوده ، بوی سوختن تایر در حاشیه بیابانی جاده ؛ شب هنگام و از دور ، بوی نخ قرقره هایی که عمری دراز دارند و هنوز هیچ استفاده ای از آنها نشده ، بوی پودری که داخل کپسول های خوراکی چرک خشک کن وجود دارد ، بوی دستمال کاغذی که در حال خوردن ماکارونی در دستت داشته ای ، بوی طبقه ای از یک ساختمان چند طبقه که در آن آرایشگاهی مخصوص بانوان دایر کرده اند ، بوی سر و صورت انسان بعد از احوال پرسی و روبوسی با مردی که مقدار زیادی افترشیو به صورتش مالیده ، بوی سفره بزرگ مشمایی که پس از مدت ها به خاطر مهمان های زیاد بیرون آورده شده ، بوی هوای توی شیشه نسکافه در لحظه ی اولی که با نوک تیز چیزی لفاف زیر درش را شکافته ای ، بوی اولین لحظه روشن شدن کولر های آبی پوشال دار به وقت آغاز گرما ، بوی پلاستیک دایره ای سفید رنگ توس تشتک فلزی آبلیمو ، بوی باد گرمی که سشوار تولید می کند ، بوی بخار مغازه اتوشویی در کوچه ، بوی مخزن کتابخانه ، بوی لباس هایی که در ماشین لباس شویی یکی دو روز معطل شسته شدن می مانند ، بوی میدان بهمن تهران ساعت نه و نیم شب ، بوی لباس کارگران تراشکاری که غالبا با فلز برنج سر و کار دارند ، بوی چسب دو قلو وقتی هر دو قل آن خوب با هم مخلوط شضده باشند ، بوی عروسک کوچک و منعطف پلاستیکی که در انتهای آن یک سوت سوتک تعبیه شده است ، بوی جلد های پلاستیکی که در آن کارت های تحصیلی را می گذاشتند ، بوی برخاستن بخار از شلواری خیس و گلی مقابل آتش ، بوی راهروی اداره ای که غذای آن روزشان زرشک پلو با مرغ است ، بوی الوار های چرب کنار اسکله ماهیگیری ، بوی کیسه خوراکی هایی که مادر از سر سفره نذری آورده ، بوی سوختگی سوراخ های روی ساز ارزان قیمت نی ، بوی سوختن دسته قابلمه ، بوی کوچه کنار هواکش استخر ، بوی پرینتر بعد از تعداد زیادی پرینت ، بوی ساختمانی آتش گرفته پس از باران ، بوی چادر دوازدن نفری برزنتی ، بوی لنگ هایی که در حمام عمومی استفاده می شود ، بوی بطری آبی که تا صبح بالای سرت مانده ، بوی صفحه آگهی های همشهری ، بوی بخار سرد گل فروشی ، بوی ماسک تنفس کپسول اکسیژن ، بوی باروت کبریتی که خیس شده باشد ، بوی اتو کردن لایی چسب ، بوی کاکل ذرت ، بوی تراشه های توی مداد تراش بزرگ دسته دار ، بوی آب داغ زیر شلنگی که زیر آفتاب بوده ، بوی سوختن پوست بادمجان روی ذغال ، بوی لوله شفاف خودکار وقتی شعله ور است ، بوی چسب زخم ، بوی شلغمی که کمی پوستش سوخته ، بوی کند سوزی دستمال کاغذی مچاله شده ، بوی دفترچه کنکور ، بوی کابینت خالی که قبلا جای ادویه بوده ، بوی ارتفاع پنج هزار جبهه جنوبی قله دماوند ، بوی هندوانه چهار قاچ شده ای که چهار روز در یخچال مانده ، بوی جعبه های مقوایی مخصوص حمل جوجه های یک روزه ، بوی دستشویی های خراب و بلا استفاده لب دریا ، بوی عکسی سیاه و سفید که بعد از چاپ برای خشک شدن ، به بند های تاریک خانه گیره شده ، بوی خشک شدن و حرارت دیدن پوست پرتقال روی بخاری ، بوی مدتی که رانده ای و ترمز دستی را نخوابانده ای ، بوی ته دیگ خیس خورده در قابلمه نشسته ، بوی هوای کولر گازی در روز های حوزه خلیج فارس ، بوی تشک پشمی نم دار که از بالکن خانه آویزان شده ، بوی نارنگی در کلاس ، بوی ریشه های انبوه سبزه ای که روز سیزده فروردین از ظرف بیرون کشیده می شود تا دیگر رها شود .
لذت بردم آقای مقدم دوست . ممنون .
پیشنهاد :
آقا دزده سلام / برگ ها غزل چمن ها قصیده آقای صفر و نیم / آن لحظه های ناب تکرار نشدنی / فلسفه علم کواین /ديوانه اي بر بام عزیرز نسین / هويت در مناسبت با هنر / شوهر آمريکايي جلال آل احمد / هشتاد و چهارم تا هشتاد و نهم آقای صفر و نیم / عقل بهتر است یا مو آقای صفر و نیم / حكايت غول بيچاره و شيشه ي عمرش ! نصر آباد /هزار آینه مبهوت بی شماری تو سعید بیابانکی /آزمون تصویری یک آقای صفر و نیم / مفهوم زمان از دیدگاه هایدگر /مسافر اتاق شماره 17 /انسان در تاریخ
* وقتی گفتم یه غذای مختصر، بیشتر به چیزی شبیه پنیر و کلوچه و مثل اینها فکر میکردم .
- پل ؛ وقت شوخی کردن نیست . تو باید دنیا رو از این کثافت نجات بدی .
* از من میخوای کتابم رو بسوزونم ؟
- میدونم که کار سختیه . ولی مصلحت اینه .
* اصلا هم سخت نیست . وکیلم چند تا کپی از اون تهیه کرده ، برای یه حراجی که تو نیویورک برگزار میشه . بیشتر انتشاراتی ها تا حالا خوندنش . خب اگه ازم میخوای بسوزونمش مشکلی نیست . ولی تو دنیا رو از هیچی خلاص نمیکنی .
- پس کبریت رو روشن کن پل .
* چیز زیاد مهمی نیست .
- خوب نشون بده . انجامش بده . این تنها کپی از کتابته پل . " فکر نمیکنم که نوشته های اولم اندازه ی کافی ، برای چاپ جدی گرفته بشن . ولی جدی هستند" . تو یه آدم خرافاتی هستی . به این دلیله که برگشتی اینجا . تو یازده سال پیش این رو به "مروگریفین" گفتی .
* میدونی چیه ؟ اصلا لازم نیست که چاپ بشه . لازم نیست کسی اون رو بخونه . برای خودم نگهش میدارم . کسی نمیفهمه که وجود داره .
- تا وقتی که وجود داشته باشه ذهنت آزاد نمیشه . پل فکر می کنم باید کبریت رو روشن کنی .
روزگاره دیگه . یه روز به کام ، یه روز هم برجکت رو میزنه . راه فرار نیست . یه نگاه خسته میندازی به کبریت یه نگاه غریب به روزگار ؛ با دست خودت کتابت رو میسوزونی . روزگار ذوق می کنه و تو میخوای سر به تن هیچ جنبنده ای نباشه . موجود غریبیه ، اما هر چی باشه اگه بخوای قهر کنی و جیم بشی و دورش بزنی میزنه جفت پاتو قلم میکنه . بله ؛ راه فرار نیست . همین روزگار وادارت می کنه از نو بنویسی . چه باب میلت باشه چه نباشه .
باید از نو نوشت .
امشب یک رب مانده به ده ، قسمت آخر نقشه نهایی / پس کجایی کلارنس آقای صفر و نیم / داستان مليخا و بشر هفت پیکر نظامی / حكايت آن دو شتر نجيب زروئی نصر آباد / زنون و نظم هنجاری طبیعت / ده تا سرخپوست ارنست همینگوی / ترانهی ناسروده لورکا/ حاجی فیروز مظلوم / فيلسوفان پيش از كنفوسيوس تاریخ تمدن ویلدورانت / متدلوژی نشت نشا / حرف آخر قیصر امین پور / دومین جشنواره وب فجر الهام/ گوگولی های وبلاگستان مرجان/ نوروز پیروز ...
به روز آخر هر سال چون دلم نگریست ، نه خنده کرد و نه گریید، بل به خنده گریست ، کسی شناسد حال مرا به آخر سال ، که یار او ز سفر آمده ست و او سفری ست ، در این که سال نو آمد، پیام زندگی است ، در این که سال کهن شد، نشان رهسپری است. پس این پیام نشان دار، خنده ای ست ز مرگ ، پس این کلام ز دیو است و در دهان پری ست ، از آن همیشه چو هنگام این پیام رسد ، مرا دلی ست پر از عیش و رنج و زین دو بری ست ، چگونه ام؟ نتوان گفت؛ وین کسی داند ، که زار زار بخندید و قاه قاه گریست .
